فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
924
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
النَّغِلَة : مؤنث ( النَّغِلَ ) است . نَغَمَ - - نَغْماً الرجُلُ : آواز و سرود خواند ، - فى الشّراب : كمى شراب نوشيد . نَغِمَ - - نَغْماً : مرادف ( نَغَمَ ) است . نَغَّمَ - تَنْغِيماً [ نغم ] الرجُلُ : شعر و آواز خواند . النَّغْم - ج أَنْغام و جج أَنَاغِيم : مرادف ( النَّغَم ) است . النَّغَم - ج أَنْغام و جج أنَاغِيم : سخن آهسته و پنهان ، مطربى و آواز خوانى ؛ « انْغَامُ الْمُوسِيقى ) : نغمههاى موسيقى . النَّغْمَة - ج نَغَمَات : واحد ( النَّغْم ) است ، با صداى خوش خواندن . النَّغَمَة - ج نَغَمَات : مرادف ( النَّغْمَة ) است . النَّغْوَة - [ نغو ] : نغمهء زيبا ، سخن زيبا . النَّغُوم - « رجُلٌ نَغُومٌ » : آنكه آواز و نغمهء خوش دارد . النَّغْيَة - [ نغو ] : مرادف ( النَّغْوَة ) است ، اولين خبرى كه قبل از تأكيد مىرسد ؛ « سمعتُ نَغْيَةً من كذا » : خبرى شنيدم ولى از آن هنوز متأكد نيستم . النَّغِيل : فاسد ، حرامزاده . النَّغِيلَة - ( ح ) : كرمى كه در پوست ايجاد مىشود و آن را فاسد مىكند . نَفَا - - نَفْواً [ نفو ] ه : لغتى است در ( نفاه ) به معناى ، آن را نفى كرد . نَفَى - - نَفْياً [ نفي ] السيلُ الغثاءَ : سيل خار و خاشاك را با خود برد ، - تِ السّحابةُ ماءَها : ابر باران ريخت ، - الشيءَ : آن چيز را انكار كرد و نپذيرفت ، - الرَّجُلَ : او را زندانى كرد ، - الرجُلَ من بلده : او را از شهر و ديار خود خارج كرد و بجاى ديگر فرستاد ، - ه : او را راند و بيرون كرد ، - عَنه : از او دورى كرد ، - ه عَنه : او را از خود راند و بيرون كرد ، - الشَّعْرُ : موى ريخته شد ، ، - نَفْياً و نَفَيَاناً الصَّيْرَفِيُّ الدراهمَ : درهمها را پراكنده كرد تا سره از ناسره را جدا كند ، - تِ الرِّيح الترابَ : باد خاكها را بر انگيخت . نَفَّى - تَنْفِيَةً [ نفي ] ه : در نفي او مبالغه كرد . النَّفَاء - [ نفي ] : « نَفَاءُ الشيءِ » : آنچه كه به علت پوچى و پستى دور افكنده شود ، بازماندهء آن . النَّفَائِض : آنان كه با ريگ فال مىاندازند كه خوب را از بد جدا كنند ، شتران لاغر . النَّفَاة - [ نفي ] : « نَفَاةُ الشيءِ » : به معناى ( نَفَاؤُه ) است . النَّفَّاث : افسونگر ، ساحر . النُّفَاثَة : خلط سينه كه بيرون انداخته مىشود . النَّفَّاثَة : مؤنث ( النَّفَّاث ) است . النَّفَّاج : آنكه به آنچه كه ندارد افتخار و تكبر كند . النِّفَاجَة : پارچهء چهارگوش كه زير آستين پيراهن دوزند . النَّفَّاح : آنكه بسيار عطا و كرم كند . النَّفَّاحة : مؤنث ( النَّفَّاح ) است ؛ « طَعْنَةٌ نَفَّاحَةٌ » : ضربهء نيزه كه باعث شدت جريان و خارج شدن خون از زخم مىشود . النُّفَّاخ : ورم عضوى از بدن كه در اثر بيمارى پديد مىآيد . النُّفَّاخة - ج نُفَّاخَات : بادكنك ، عضوى پر باد كه در شكم ماهى قرار دارد . النَّفَّاذ : آنكه در كارهاى خود قاطع باشد . النِّفَار - مص ، رميدن ستور ؛ « فِى الدَّابَّة نِفارٌ » : در ستور حالت رمش است . النُّفَارَة : حكم ، آنچه را كه غالب از مغلوب مىگيرد . النَّفَارِير - [ نفر ] : گنجشكها . النِّفَاس - مص ، زائيدن زن ، خونى كه پس از زائيدن خارج شود . النُّفَّاش - « غنمٌ أو إبلٌ نُفَّاشٌ » : گوسفندان يا شترانى كه شبانگاه بدون چوپان به چرا روند . النَّفَّاش : خود بزرگ بين و متكبر ، بسيار كريم يا عطا دهنده ، نوعي ليموى درشت . النُّفَاض - ج نُفُض : اسم است از ( انْفَضَ الْقَومُ زَادَهم ) ، آنچه كه پس از تكان دادن درخت از آن ريزد . النَّفَاض : لرزيدن در حال تب . النِّفَاض - ج نُفُض : آنچه كه از درخت ريخته مىشود ، شلوارى ويژهء كودكان . النُّفَاضَة - ج نُفُض : بقيهء آذوقه و غذا كه دور ريخته شود ، آنچه كه از تكان دادن درخت ريخته شود . النَّفَّاط - ج نَفَّاطة و نَفَّاطُون : استخراج كننده نفت از منبع آن ، پخش كنندهء نفت . النَّفَاطَة : چاه نفت ، نوعى چراغ ، ابزارى مسين كه در آن نفت ريزند و آتش افروزند . النَّفَّاطَة : مرادف ( النَّفَاطَة ) است . النَّفَاع : سود ، فائده و منفعت . النَّفَّاع : آنكه بسيار سود برد . النُّفَاعَة : اسم است از آنچه با آن سود و استفاده كنند . النِّفَاق - مص ، رفتار آنكه دورو و منافق است . النُّفَاق - مص ، رفتار آنكه دورو و منافق است . النَّفَانِف - [ نفنف ] : « نَفَانِفُ الدارِ » : گوشه و اطراف خانه . النُّفَاوَة - [ نفي ] : « نُفَاوَةُ الشيءِ » : زيادى و بازماندهء چيزى . النُّفَايَة - [ نفي ] : « نُفَايَةُ الشيءِ » : مرادف ( نُفَاوَتُه ) است . النَّفَايَة - [ نفي ] : « نَفَايَةُ الشيءِ » : مرادف ( نُفَاوَتُه ) است . نَفَتَ - - نَفْتاً و نَفَتَاناً و نَفِيتاً تِ القِدْرُ : ديگ بسيار جوشيد ، - الرَّجُلُ : خشمگين شد و از فرط غضب باد كرد ، - نَفْتاً الدَّقِيقُ : بر روى آرد آب ريخت و پُفت كرد . النَّفْتَالِين - ( ك ) : نفتالين . نَفَثَ - - نَفْثاً و نَفَثَاناً الرجُلُ : آب دهن انداخت ، - البصاقَ من فيه : با دهان خود تُف كرد ، - المَصْدُور : شخص مسلول خلط از دهان خود بيرون انداخت ، - تِ الحيَّةُ السمَّ : مار نيش زد و زهر ريخت ، - الجَرْحُ الدّم : زخم خون ريخت ، - القلمُ : نوشت ، - فُلاناً : او را سحر و جادو كرد ؛ « نَفَثَ اللَّه الشيءَ في قلبِه » : خدا بدلش انداخت .